امروز از هر روز دیگری حالم بدتره

یکی که حکم استاد برایم داشت بازنشست شد

پا روی مرامم گذاشتم و برای  نگه داشتنش دست به هر کاری زدم و رندی هایی کردم که مدت زیادی گذاشته بودم روی ضامن بخاطر او از روی  ضامن خارج کردم و بزرگترین مکرم را کردم. 

خدا گفته بود

مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنا مَکْراً 

از خدا رو دست خوردم

التماس خدا  کرده بودم که نادید بگیرد و بگذارد این بار در بریم

نگذاشت

خدا به دادمان برسد

آخرین باری که برای دور شدن از رفیقی گریه کرده بودم سوم دبستان برای معلمم بود. 

و بعد از آن برای سفر دخترم به تهران برای شرکت در جشن قراعتی سال اول دبستانش

و امروز برای دور شدن از پیر و مرادم

بخاطر پست سازمانی اش و ناشناس ماندن خودم حرمت نگه می  داشتم و هر سوالی نمی کردم 

درونم پر از سوال نپرسیده بود. 

هر بار اسم کتابی را که خوانده بود میگفت سریع یادداشتش میکردم شب می رفتم می خوندم ببینم پاسخ سوالاتم آیا توی این کتاب هست؟

می خواستم مسیری را که 40 سال رفته بود  را تقلب کنم و سریع بروم ببینم آخرش چیه؟

امروز وقتی دیدم که ممکن است دیگر فرصتی نداشته باشم. 

چپ و روش کردم و هر چه میاس بپرسم پرسیدم

خوش بحال خانمش

خوش بحال دخترش

الهی کاری کن قدرش را بدانند

 داشتم تخته ای را می کشیدم

خانمش آمد و تخته مرا کشید

برای او خوب شد

نجات یافت

ما خاک بر سر شدیم و تمام شد. 

آن روزی که بهجت رفت گفتم الفاتحه برای ایران - شد ماجرای 88

امروز  که مرادم رفت الفاتحه برای شرکت

احساس می کنم تمام زحماتی که این چند سال کشیدم تا آماده  شویم برای روزی .........

به باد رفت. 

لینچان بازی ها و شمشیر زدن ها همه خراب شد. 

تولید محتوا بدون او صفا نداره

 هر چند می دانم آخر آخرش هیچه

ولی الان زود بود. 

اگر سربازی خوب شمشیر میزنه دلش خوشه که فرمانده خوبی پشت سرش داره

اگر فرمانده نباشه شمشیر زدن به چه دردی می خوره

الان حسابی احساساتی شدم 

می خوام با تمام  احساساتم بنویسم. 

می خوام خانمش بدونه که در یک نبرد بین من و اون

که هر دو می خواستیم برای خودمون نگهش داریم

اون برنده شد. 

اگر می دونستم اینقدر دوسش داره 

وارد این جنگ نمی شدم

چون نتیجه جنگ را می دونستم. 

جنگ را با تمام عشقم واگذار می کردم. 

در این چند سال روزها همیشه ترافیکم بالا بود. 

وقتی پیشش بودم یا پیشم بود به کل دنیا می گفتم گور بابا دنیا

می دونستم که پشت سرم جهنمه

همه دارند حرف میزنن

همه میگن زده زیرش رفته پای حرف

بذار بگن

دیگه از این وقتها گیر نمیاد.

باید ازش چیز  یاد بگیرم. 

باید آخرش یک طوری زیر زبونش را بکشم امام زمون کجاست؟

خیلی زور زدم نشد.

امروز دیدم داره میره 


 

داره میره داره میره، قلبم پیشش گیره

هرجا بره مالِ منه پس مهم نیست که پیشش کیه

اومدی تو زندگیم منم واست کم نذاشتم
نیمه ی گم شدمی و چشم از روت ور نداشتم
چشمات آسمونه، بغضت ابرِ
اشکات بارونه حتی باشه ۱قطره
یه صورت فرشته با چشای شیطون
با نگاش منو میخواد و منم میگم ای جون

من ازت خوشم میاد به دلم نشستی

باورش سخته، ما چقدر تکمیلیم
خیلی وقته تو یک تقدیریم

داره میره داره میره، قلبم پیشش گیره
هرجا بره مالِ منه پس مهم نیست که پیشش کیه

من ازت خوشم میاد به دلم نشستی


 

زدم به سیم آخر صاف تو چشاش نگاه کردم گفتم اصلا امام زمونی در کار هست؟ 

گفت

 مهندس

هس

خیالم راحت شد که هس

گفتم دیدینش

گفت یک جورایی آره 

منتظر بودم بگه نیست

فکر نمیکردم بگه هس

چون اون منطقیه و من احساسی

چطوری با منطق دیده عجیبه. 

 حیف خیلی نوشتم پاک شد دوباره می نویسم

گفتم سالها زور زدم رسیدم به 99 درصد

توی یک درصد گیرم

کسی را ندارم دستم را بگیرد

گفتم چطور ببینمش

گفت تا پات رو زمینه نمیشه

می خوام پرواز کنم پام گیره

آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی ، هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟ 

( مولوی)

 

گفت

کسی اون رو میبینه

که چشمش امام زمونی باشه

دستش امام زمونی باشه

فکرش امام زمونی باشه

کارش امام زمونی باشه

ما خیلی فاصله داریم

نمی بینیم

گفت

داستان سیمرغ شاید داستان امام زمان باشد.

مرغ ها همه جمع شدند بروند سیمرغ را بیابند.

از جاهای سخت عبور کردند تا فقط سی تاشان زنده ماندند و فهمیدند سی مرغ همین است

او گفت

سی مرغ بودند که شدند به سیمرغ

 

رابطه من و اون

بلاتشبیه

رابطه مولوی و شمس بود.

حیف حیف و صد حیف

ناشناس ناشناس

ملت فکر می کنند او را می شناسند

بخدا نمی شناسند

حتی نزدیکانش هم او را نمی شناسند.

کمی من شناختمش

آخه ملت بلد نیستند چطور نفوذ کنند

تمام اسرار و افکارم را ریختم تا به قدر نمکی از اسرار و افکارش مطلع شوم.

پوستم کنده شد.

دیروز و امروز که این متن را می نوشتم اشکهایم نمی گذاشت و نمی گذارد ببینم چی تایپ می کنم مجبورم مدام پلک بزنم.

امام زمان را که ندیم دلم خوش بود یکی که بوی امام زمان می دهد کنارم هست

اونم دیگه نیست

خدایا نگو من هستم نگران نباش

خدایا خیلی دلم می خواهد برای تو کار کنم

خیلی دلم می خواهد فقط تو در ذهنم باشی

تو خیلی بزرگی و ذهن من کوچک

بر من خرده نگیر

روزی جبرئیل آمد تا حضرت ابراهیم را امتحان بکند برای او از خدا می گفت و می سرود.

ابراهیم یکی یکی گوسفندانش را داد تا جبرئیل ادامه دهد و تعریف و تمجید خدا کند.

یکی کنارم بود که هر روز از خدا برایم میگفت

همکاران چهارشنبه ها  می رفتند زیارت عاشورا

من هر روز کنار او  در زیارت بودم.

در این سه چهار سال فکر کنم اگر جمع بزنیم بیش از  2 ماه تمام وقت در کنارش بودم.

 پارسال که می خواست برود عمل قلب

داشت برای رفتن اونور آب خودش را آماده میکرد.

یقین داشتم که اگر لبیک را بگوید دیگر او را نخواهم دید.

آخه کار خدا اینطوریه که بندگان خوبش را تا راضی نکند از این دنیا نمی برد.

بخاطر خود خواهی خودم

تلاشم را کردم تا به رفتن راضی نشود و در ذهنش ماندن نقش ببندد نه رفتن.

خدا هم خوب حال مرا جا آورد.

وقتی او در بستر بیماری بود

مرا نیز در بستر بیماری قرار داد.

آن روز که می خواستم برای عیادتش بروم

دستهایم می لرزید و حالم خوب نبود بناچار با یکی از همکاران رفتیم شهرستان عیادت

در یکی از شب ها وقتی در رویا پرواز کردم در آسمان برد.... دیدم که او نیز از سی.... پرواز کرد و آمد 

بالای برد.... به هم رسیدیم

فکر می کردم خانمم به او حال مرا گفته و او با حال خرابش دارد مرا هی......   میکند تا درمانم کند.

 چقدر حالم بد بود در وجود خودم جیغ می زدم حالا که من بیشتر از همیشه به او نیاز دارم خودش بیمار است این چه شانسیه من دارم.

همه چیز یکباره مثل آوار فرود آمده بود بیماری اون و بیماری من و سوختن پلاسکو و اخراجی ها و....

از آن دوران هم گذر کردیم.

 دیروز خانمم برای حال من نگران شده بود.

رفتم کمکش خونه تکونی تا از نگرانیش بکاهم

یکی بیاد حال خرابه منو دریابه


 وای یکی بیاد حال خراب منو دریابه

یه نفر پیش من نشسته که خیلی کمیابه

تا کی میخوای مست کنی وای ببینش آخه

آخی چرا تنها نشستی من بمیرم آخه

با من تو که حرف میزنی خوب میشم آره

دود بالا سرمونه من با چند تا رفیق دیوونه و

هی نوش  هی نوش

من که رد دادمی این یه لیوانم روش

جانم بازم تا صبح بریز  پایتم



خدا استاد را برای همسر و فرزندش نگه دارد. 

آهای همسر و فرزندش

قدرشو بدونین

نگذارید آب تو دلش تکون بخوره

حلوا حلواش کنید. 

 


گویند گویند گویند که روزی میل یه دلبری به دل یکی افتاد

گویند که هرشب توی دستش یه پیاله و منو نیست اصن عین خیالش چرا استاد
آخه چه کاریه استاد
گویند که کشته مُرده میداد
تار مژگونشو من من به قربونشو ای وای..
افتاد افتاد افتاد به دلم مهر تو ای کاش نمیوفتاد
نمیوفتاد
اسفندو دی و خرداد و مرداد
همش مهمونی آخه چه کاریه استاد استاد
دلا دلا دلا دلا استاد
چرا چرا چرا چرا..

گویم گویم گویم که سودای تو دارد این دلم آخ این دلم وای استاد

موهای افشون داره آره چشمای افسون داره استاد
بس عجب وای عجب یاری عجب دلبرو دلداری
ولی با ما که نداره کاری نه پیغومی نه دیداری
تو که شیدای و استادی کیلید قلبمو داری

دلم چند وقته که رد داده ببین دست کی افتاده اونم همجوره استاده و ای وای وای

میبره به هر حال دلو ببین قدو بالاشو وای دلو
بازم افتاده تو دام تو استاد

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۲/۲۴ساعت 3:41 PM  توسط PJ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)

پیوندهای روزانه
وبلاگ دانلود نرم افزار برق+پروژه برق+مقاله برق(سید یونس میری)
دخترم
وبلاگ مسعود عبدی ارشد الکترونیک
وبلاگ نماز
وبلاگ گیاهان دارویی
وبلاگ ارتباط با قرآن
وبلاگ معلم ( پایه اول)
فقط حیدر امیر المومنین است
وبلاگ تزکیه
وبلاگ زهرا کوچولو
وبلاگ ارتباطات و کامپیوتر
وبلاک مقالات و یاداشت های اسلامی و اجتماعی
وبلاگ همه چیز درباره AVR
وبلاک شیعه بوک
وبلاگ کشکول معرفت
گفتارهای حکیمانه
فیزیک و عرفان
معلم الکترونیک
وبلاگ آدرس یک معشوقه تاپ
وبلاگ فکر برتر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
مهر ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
اسفند ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۹
تیر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
فروردین ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۸
بهمن ۱۳۹۸
دی ۱۳۹۸
آذر ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
بهمن ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
مرداد ۱۳۹۷
تیر ۱۳۹۷
خرداد ۱۳۹۷
اردیبهشت ۱۳۹۷
فروردین ۱۳۹۷
اسفند ۱۳۹۶
آرشيو
آرشیو موضوعی
آدرس سایت ها کاربردی
سال 80 و حال کذایی
جزوات ، کتب ، پاور پوینت های آموزشی الکترونیک
کتب اخلاقی و مذهبی
قرآن و هدایت خداوند
چمران
شهرزاد
کامپیوتر
لوازم اداری
هدف از خلقت
چرا شیعه ام
دانلود نرم افزار های کاربردی اکترونیک و کامپیوتر
آمار دانلود ها
دانشگاه بعثت
دانشگاه چمران
دانشگاه فاطمه الزهرا
میکرو AVR
میکرو 8051
طراحی الکترونیک
نرم افزار
شرایط پروژه ها
پند ها و حکمت ها
مال و لقمه حرام
رهبری و مدیریت
طنز
توکل
عرفان
هدف از خلقت
عقل
عرف زمانه
نیت
یقین
صبر
رحمانیت خداوند
مرگ
عیادت
راستگوئی
امامت
مصائب و سختی ها
همسر
خوش خلقی
حجاب
دخترم
تقدیر- قضاوقدر- جبرواختیار
الکترونیک و عرفان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM