![]() |
![]() |
|
|
روزگاری تلاش میکردم تا ستاد شرکت محل تجمیع انسان های سالم و دلسوز شود. لذا با هر جی آدم مشکل دار بود جنگیدم. تلاش کردم انسانهای وارسته پست بگیرند. هر روز از تعداد آدم های وارسته کم می شود. و کسانی که ادای وارستگی در میاوردند پس از اینکه صاحب قدرت می شدند عوضی می شدند. آخرش هم وقتی نگاه می کردم می دیدم وضع بدتر از گذشته شده. لذا در این مدتی که به آرامش رسیدم خیلی فکر کردم نه می توانم عوضی شوم نه می توان عوضی ها را تحمل کنم هر آدم خوبی را که بالا آوردم عوضی شد. تنها راهی که برایم مانده گوشه گیری از هر چی مسخره بازی است. خدایا ممنونم که در همین دنیا همه چی دستگیرم شد. خدایا تلاش کردم نیتم خدایی باشد اگر جایی لغزیدم منو ببخش خدایا آرامش سلامتی استقامت را نصیبم کن آمین
البته این تغییر رویه نه افسردگی است نه کار نکردن است نه همرنگ جماعت شدن این تغییر رویه توجه به خودسازی است توجه به تعالی خویش
اندک دوستان عزیزی دارم که قدر آنها را خواهم دانست به همسر و فرزند بیشتر توجه خواهم نمود اسیر بازی ها و مسخره بازی های دیگران نخواهم شد دیگر نیاز نیست سیاست بازی نمایم دیگر خودم خواهم بود صادق در همه حال و این بهترین حال است |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۴ساعت 11:17 PM توسط PJ |
|
|
این وبلاگ جهت ثبت خاطرات و تحقیقات و تالیفاتم بوده و برخی دوستان نیز استفاده میکردند. درگذشت ایام برخی دوستان رنگ باخته و مطالعه خاطرات برای آنها دردناک بود. قصد آزردن ملت را ندارم. فقط می خواهم نظراتم و خاطراتم را بنویسم و می خواهم بدون دغدغه بنویسم لذ آدرسش را عوض کردم |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۴ساعت 11:2 PM توسط PJ |
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۳ساعت 6:29 AM توسط PJ |
|
|
چند روز پیش یکی از دوستان قدیم که حالا مدیر یکی از شرکت های بزرگ همکار خودمان است ازش پرسیدم نظرت راجع به فلانی چیست؟ گفت به نظر من فلانی فقط یک show man است. گفتم دقیقا واژه خوبی بکار بردی و برآزنده است. |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۳ساعت 6:5 AM توسط PJ |
|
|
در این مدت تعدادی از دوستان تماس گرفتند و پیام دادند نمی دانم از سر دلسوزی بود یا ترحم یا چیز دیگر برخی را برای اینکه ارتباط فعلا قطع بماند زخمی زدیم تا آنها نیز رها کنند به سر کار خود بروند و دست از سرما بردارند یکی از آنها که نقش تسهیلگری دو جانبه را بازی میکرد و خودش نیز به این مسئله واقف نبود وقتی بهش گفتم قهر کرد. برخی اوقات انسان نمی داند چکار دارد میکند و چطور اسباب بازی دیگران قرار میگیرد. و همین که قدری به او بها داده می شود متوهم شده و اسباب شر می شود. البته اینها همه تجربه است و ما هم تجربه کرده ایم همه انسانها قابل ترحم اند با تجربیات گوناگونی که در این سالها بخاطر شغل و تدریسم دارم انسانها سه گونه اند جماعتی خود ساخته 10 تا 20 درصد اجتماع جماعتی فاجر 10 تا 20 درصد جامعه جماعتی شناور و رها 60 تا 80 درصد جامعه
جماعت خود ساخته و مومن کاری بکار اطرافشان ندارند و کار خود میکنند آنها رستگارند جماعت فاجر را باید جایی بندشان کرد و کلکشان را کند اصولا اینها اصلاح ناپذیرند همان هایی که روز اعلام یا کشته می شوند. جماعت وسط الحال متناسب با حل و روز جامعه نقش و رنگ عوض میکنند اگر جامعه خوب باشد آنها خوبند و اگر بد باشد آنها بد اگر به پست رییس خوبی بخوردند خوب می شوند و اگر به پست رئیس بدی بخوردند بد می شوند. تجربه به من ثابت کرده است بخاطر رو ندادن به انسانهای فاجر نباید اخم کرد بلکه باید خوشرو باشی و خوش رفتار تا اون اکثریت 60 تا 80 درصدی را جذب کنی بخاطر خوب شدن این 60 تا 80 درصد باید 20 درصد انسانهای فاجر را تحمل کرد و اگر کلاه سر آدم هم میگذارند بگذاریم بگذارند تا دلشان خوش باشد آنها همانهایی هستند که اذا مخاطبهم جاهلون قالو سلاما ما باید مواظب 60 تا 80 درصد جامعه باشیم باید طوری رفتار کنیم که اینها فراری نشوند.
به استادی گفتم چرا انسانهای خوب بد می شوند پاسخ گفت و چو بیند خلق را سرمستِ خویـش از تکبّر می رود از دسـتِ خویـش از وفـور مـدح هـا، فـرعـون شـد کُـنْ ذَلیـلَ النَّـفْسِ هَـوْنـاً لا تَسُد هـرکه مـردم را سُجودی مـی کنند زهـر انـدر جـانِ او مـی آکننـد
نردبام اینجهان ما و منیست
تغافل شیوه بزرگان است تجربه این دو سال اخیر نشان داد که در کار مدیریت بیش از نظارت نیاز به تغافل است نظارت داشته باش ولی خودت را به تغافل بزن
اینکه فردی می خواهد توانمندی های پلیسی اش را به رخ بکشاند و از طریق شبکه سیار جای افراد را گزارش نماید و شنود نماید و مداوم خبر از افراد بدهد کاری پسندیده نیست و وارستگی لحاظ نخواهد شد و از مسلمانی به دور است. ائمه با علم غیبی که داشتند از اسرار همه آگاه بودند و هیچگاه با علم غیب خود زندگی نکردند.
یادم می آید سال 80 یکی از علما ازم پرسید برای چه به دنیال امام زمان راه افتادی گفتم می خواهم بدانم پشت این دنیا چه خبر است گفت نیتت خوب نیست چون روزی می رسد که خواهی دانست و می دانی از این مسجد که خارج می شوی یک تریلی از روی تو رد خواهد شد و تو باید تسلیم امر خدا باشی و از مسجد خارج شوی و زیر تریلی له شوی به خودم آدم جدا علم غیب داشتن سخت است چشم برزخی داشتن سخت است کنجکاوی کردن سخت است عزیز دل برادر نکن نباش نرو
از دست عزیزان چه بگویم گلهای نیست
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 7:0 AM توسط PJ |
|
|
5 ماه پستی بالا را تجربه کردم قبول این پست برایم سخت بود سخت تر از زهر مار ولی بدلایلی مجبور به قبول آن بودم لذا از اول در ذهنم این بود که آخر قبولی این پست استعفاست نه از بابت اینکه توانش را نداشتم بلکه بخاطر اینکه سالهای سال در ذهنم این بود که اگر به چنین جایگاهی رسیدم همان کنم که دلم می خواهد نه آنکه دیگران می خواهند از چند سال قبل می دانستم که گذارم به این پست خواهد افتاد چون تجربه کردنش همیشه در ذهنم بود. تا بالاخره اتفاق افتاد از روز نخست آزاد و رها پیش رفتم آزاد آزاد آزاد هر چه دلم خواست کردم هر چه دلم خواست گفتم از کسی ترسی نداشتم هر کس خواست با تهدید کارش را پیش ببرد خلع سلاحش کردم وقتی برای ارزیابی اولیه نزد دو بزرگ رفتم آزاد و رها صحبتم را کردم بدون ترس از چیزی چقدر آزاد بودن حس زیبایی است چقدر نترسیدن حال آدم را خوب مبکند. چقدر سیاست بکار نبردن لذت بخش است به عقیده من بزرگترین سیاست صداقت است
خیلی ها خودشان را جمع کردند در رحمت خدا باز شد تمام پروژه های متوقف شده یکجا شروع شدند بزرگترین اتفاق و بحران نیز همزمان کلید خورد که به یاری خدا بخیر گذشت نحوه برخورد من با همکاران باعث تعجب آنها شده بود همه عادت کرده اند وقتی یک مدیر بزرگی را می بینند طرف تکبر داشته باشد طرف قیافه بگیرد و وقتی انسان افتاده ای را می بینند تصورشان این است که طرف مدیریت ندارد ماشین اداره را کنار گذاشتم و در اختیار همکاران قرارش دادم اگر کسی ایده ای جدید و جالب داشت به شدت حمایتش کردم اتفاقات عجیبی افتاد خرید ملزوماتی با یک چهارم قیمت اونم در این وانفسای بازار همان ملزوماتی که ده سال آرزو داشتند. واقعا تجربه عجیبی بود. یک خطا کار را به گونه ای باهاش صحبت کردم که به راه بیاید و بجای نابود کردنش سعی کردم اصلاح شود.
اعتراف زیبای یکی از مدیران مجموعه چقدر زیبا بود او گفت سالها وقتی جایی خراب می شد و پیش شبیه شما می آمدم طرف وحشت میکرد و نگران و دستور پشت سر دستور
او گفت اولین باری که خبر خرابی آوردم و آرامش شما را دیدم و شما بدون نگرانی گفتید نترسید و تلاشتان را بکنید از آن روز به بعد وقتی جایی خراب میشد به نیروهایم می گفتم بخاطر حفظ آبروی فلانی هر کار می توانید بکنید او گفت دیگر بخاطر ترس از مافوق و ... کار نمی کردیم بخاطر عشق به شما کار می کردیم و جدا چه زیباست انسان عاشقانه کار کند کار تفریحش می شود راستش تصمیم داشتم تا هر زمان که ماندگار بودم کار را به تفریحی برای همکاران تبدیل کنم من خودم طعم عاشقانه کار کردن را چشیده ام می خواستم این طعم را همه همکاران تجربه کنند. چقدر نوع دوستی زیباست چقدر محبت خوب است. واقعا یدالله مع جماعت البته جماعت هم دل جماعت دوست این را دیدم گرچه مدت کوتاهی بود ولی در این مدت دیدم اشک همکاران موقع بدرقه بدترین صحنه و شاید زیباترین صحنه بود. اگر روزی روزگاری احساس کنم که همه همدل باشند و بخواهد شاید بازگردم هر چند فعلا برنامه ای برای بازگشت ندارم فعلا تصمیم بر آرامش است خدایا خودت حفظش کن |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 6:59 AM توسط PJ |
|
|
در ایام عید در زمان تفکر برای استعفا از طریق یکی از دوستان به دوستی دست یافتم که حدود 19 سال پیش دلم می خواست او را زیارت کنم یکی دوبار همدیگر را دیده ایم یکبار از 10 شب تا 2 نصف شب یاد جوانی ام افتاده بودم یاد ایامی
یاد ایامی که در گلشن فغانی داشتم در میان لاله و گل آشیانی داشتم گرد آن شمع طرب میسوختم پروانهوار پای آن سرو روان اشک روانی داشتم آتشم بر جان ولی از شکوه لب خاموش بود عشق را از اشک حسرت ترجمانی داشتم چون سرشک از شوق بودم خاکبوس درگهی چون غبار از شکر سر بر آستانی داشتم در خزان با سرو و نسرینم بهاری تازه بود در زمین با ماه و پروین آسمانی داشتم درد بیعشقی ز جانم برده طاقت ورنه من داشتم آرام تا آرام جانی داشتم بلبل طبعم رهی باشد ز تنهایی خموش نغمهها بودی مرا تا همزبانی داشتم
با دیدن این شخص گویی جان دیگری گرفته باشم
گویی بویی از آقا به مشامم خورده باشد
آنقدر ذوق زده و خوشحال شده بودم که از لاک همه غصه ها بیرون آمده دست در دست آقا گذاشته و نوشتم آنچه را که می بایست می نوشتم
استعفا
سند رهایی از همه غصه ها سند رهایی از همه مشکلات سند رهایی از نگاه های ملتمسانه سند رهایی از همه درخواست هایی که توان اجابت نداری سند رهایی از همه ظلم هایی که مشاهده می کنی و مجبوری وسیله ظلم باشی سند رهایی از همه درخواست های عزیزانی که مجبوری به آنها بگویی کاری از دستت ساخته نیست سند رهایی از همه انسانهایی که چشم امیدشان تویی
از آن روز به بعد جواب همه درخواست ها جواب همه امید ها یک چیز بود من استعفا دادم و متاسفم
برای مدت کوتاهی سخت بود ولی گذشت
سختی اش به رهایی بزرگش می ارزید.
استعفا درس بزرگی هم برای من و هم برای خیلی ها بود همه آنهایی که برای حفظ پست دست و پا می زدند و التماس دعا داشتند همه آنهایی که دلشان می خواست استففا دهند و جراتش را نداشتند همه آنهایی که مرا قاطی ظلم می دیدند همه آنهایی که دلشان می خواست به من کمک کنند و دست دست میکردند.
و همجنان عذابی است برای آنهایی که می خواهند کاری بکنند و جراتش را ندارند
و همچنان شادی توام با نگرانی برای آنهایی که نبودن ما نگرانی هایشان را کمتر می کند.
و همچنان شادی برای آنهایی که برنامه هایی داشتند و وجود ما برنامه آنها را به هم می ریخت
و همچنان شادی برای دوستانی که آرامش ما باعث شادی آنهاست
بیش از همه اینها برای من بزرگترین درس زندگی ام بود بزرگترین شجاعت بزرگترین تصمیم شغلی
انسان با تصمیمات بزرگ ، بزرگ می شود.
آینده زیباست زیباتر نیز خواهد شد.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
نصیحتی کنمت یاد گیر و در عمل آر که این حدیث ز پیر طریقتم یادست
رضا به داده بده وز جبین گره بگشای که بر من و تو در اختیار نگشادست
مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوز عروس هزاردامادست
نشان عهد و وفا نیست در تبسم گل بنال بلبل بی دل که جای فریادست
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 6:58 AM توسط PJ |
|
|
چند هفته پیش پیامی به یکی از اساتید خودم زدم مشابه ذیل
جناب استاد اگر بادکنکی هر روز در حال باد شدن باشد آیا باید صبر کنیم تا خودش بترکد یا اینکه ما بزنیم و آن را بترکانیم
پاسخ فرمود بترکانید
و ما هم زدیم و ترکانیدم
زخمی باز شد
این زخم نیاز به نمک داشت
هر چه نمک در نمکدان داشتم بکار گرفتم
نمکهایم تمام شد
فکری شیطانی به ذهنم رسید
دست بردم و نمک دزدیدم
شیرینی هایی را که دوستان به بنده هدیه کرده بودند طعمش برای رفیق ما نمک بود
از این شرینی ها بر زخمش پاشیدم
حواسم نبود که حق ندارم شیرینی دوستان را نمک کنم
برای همین دوستان رنجیدند
از این بابت از همه این دوستان عذرخواهی می نمایم و طلب عفو دارم
بعدا وقتی به خودم آمدم
دیدم برای خنک کردن نفس خودم
برای نمک دار کردن زخم بادکنک
دست به کاری از نوع بد اخلاقی زده ام
خدایا تو نیز مرا ببخش
من که اینکاره نبودم
از دستم ریخت
دوستان مرا ببخشید
اگر بخشیدید نظر یادتان نرود.
حتی اگر فحشی نصیبمان کنید نیز ایراد ندارد حقمان است
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 6:55 AM توسط PJ |
|
|
بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سر آید خلوت دل نیست جای صحبت اضداد دیو چو بیرون رود فرشته درآید صحبت حکام ظلمت شب یلداست نور ز خورشید جوی بو که برآید بر در ارباب بیمروت دنیا چند نشینی که خواجه کی به درآید ترک گدایی مکن که گنج بیابی از نظر ره روی که در گذر آید صالح و طالح متاع خویش نمودند تا که قبول افتد و که در نظر آید بلبل عاشق تو عمر خواه که آخر باغ شود سبز و شاخ گل به بر آید غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست هر که به میخانه رفت بیخبر آید
حدود 3 هفته به آرامشی عجیب دست یافتم الحمد الله دیگر زنگ تلفن نگرانم نمی کند باریدن شدید باران نگرانم نمی کند دنیا را جور دیگیری می بینم سالهای دوری این حس را داشته ام سالها بود از این حس دور شده بودم
وقتی سالهای زیادی در محیطی پر استرس کار کنی که هر زنگش خبری بد باشد هر کس از در اتاقت داخل شود مشکلی داشته باشد و ثانیه ای بدون مشکل سپری نشود با هر کسی که صحبت کنی یک مسولیتی بر دوشت قرار گیرد وقتی باران می بارد بجای اینکه از نعمتش خوشحال شوی نگران سیل و خرابی شبکه باشی و هر تماسی تو را نگرانتر کند. انسانهای اطرافت همه به گونه ای در سختی بودند همه نالان همه حال خراب چه سخت بود سخت سخت سخت الحمدالله آزاد شدم آزاد و رها می توانم گوشی ام را در منزل بگذارم و نگرانش نباشم می توانم گوشی ام را همیشه سایلنت بگذارم و اتفاقی نیفتد اینها همه نعمت است خدایا شکرت خدای این حس و حال را از ما نگیر
قصد دارم اگر خدا عمر دهد پس از سرو سامان دادن به زندگی از حدود 4 ماه دیگر به طراحی الکترونیک بازگردم به تولید روی آورم برای خودم کار کنم برای عشقم خدایا کمکم کن خدایا کمک کن تا کارآفرین شوم خدایا کمکم کن تا با خلق ایده های جدید و تولید آنها تعدادی جوان سر کار بروند خدایا شکرت که از مال دنیا بی نیازم کردی خدایا کمکم کن تا دست دیگران را بگیرم و هم دل آنها را شاد کنم هم دل تو را خدایا آرزوی چندین و چند ساله مرا محقق ساز خدایا کاری کن که وقتی از این دینا کوچ کردم سالهای سال سر سفره هایشان دعایم کنند. |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 6:40 AM توسط PJ |
|
|
سالها پیش یکی از بزرگان اطراف برای آزار بنده پایش را از گلیمش درازتر کرد و وارد حریم خصوصی ام شد و با تلفن کردن به منزل از خط تلفنی که کالر آی دی نداشت اخبار کذبی به خانم می داد تا زندگی ام را خراب نماید ثابت کردنش مشکل بود و لذا هیچ راه حلی برای تنبیه اش نداشتم مستاصل و درمانده رو به خدا کردم گفتم خدایا می خواهم خوارش کنی و خوار شدنش را ببینم گفتم خدایا مظلوم واقع شدم و راهی برای احقاق حقم ندارم خدیا به جز تو پناهی ندارم چند سالی گذشت پسرش را کشتند پروند رسیدگی به جنایت در کلانتری سر کوچه ما واقع شده بود یک روز صبح وقتی با خانم به سر کار می رفتیم دیدم با پیراهن مشکی به کلانتری می رود به خانم گفتم ببین این همان شخصی است که با تلفن اعصاب تو را بهم می ریخت رو کردم به خدا گفتم خدایا داغ فرزند خیلی سهمگین است به داغ فرزندش راضی نبودم البته خدا می داند در حق چند انسان بد کرده بود که نتیجه تمام اعمالش این شده بود ولی دیدن او در چنین وضعیتی مرا خنک نکرد بیشتر ناراحت شدم از آن روز و یک واقعه دیگر تصمیم گرفتم شکایت بنده ای را به خدای آن بنده نکنم تصمیم گرفتم برای خشنودی خدا از دست بنده اش پیش او گله نکنم تصمیم گرفتم تا خدا را بخاطر خشوحالی نفس خودم ناراحت نکنم تا مگر صبرم لبریز شود.
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 6:29 AM توسط PJ |
|
|
گاهی برای کسی خیرخواهی می کنی ایرادش را به او می گویی او بد برداشت میکند او تحمل شنیدن خطایش را ندارد با تو لج می کند عذاب می دهد می رنجاند ظلم می کند تنها به تو ظلم نمی کند به اطرافیانت به نزدیکانت به دوستانت داستان تکراری است دنیا تابعی پریودیک است تکرار ، تکرار ، تکرار گویی با یک فرمت تکراری خاص همه در حال آزمایشند سوالات تکراری است پاسخش هم تکراری از زمانی که خودم را شناخته ام شده ام وسیله آزمایش دیگران داستان دبیرستان و استاد سرخو داستان دانشگاه و هاشیماتو و سید عباس داستان کار و اکبر و سید جلال جدل بی پایان کلی حدیث داریم اهل جدل نباشیم مگر می گذراند هر چه خودت را کنار میکشی فایده ندارد به جایی می رساند انسان را تا وارد کارگزار شوی فروآلیاژها در یک خصلت مشابه هم اند کار برای خدا نمی کنند کار برای نفس خود میکنند گویی آرامش ندارند و هر روز می بایست نفس خویش را سیر آب نمایند چقدر زیبا است داستان ضحاک مار به دوش داستان انسانهای فروآلیاژ چنین است هر روز باید مغز جوانی را در بیاورند و طعمه مار نفس خویش کنند. داستانی تکراری شیطان افسار آدمی را می کشد به دنبال خود خدا صبرش لبریز می شود خدا ورود می نماید داستان را جمع می کند تکرار تکرار .... مولا علی ع در جنگ جمل وقتی پیروز شد عایشه را تکریم نموده به مدینه بازگرداند از خون طلحه و زبیر گذشت ولی فروآلیاژی چون یزید وقتی به اصطلاح خودشان پیروز شد به زن و فرزند او رحم نکرد به دوستان او رحم نکرد تصورشان این است برای رنجاندن یک نفر باید همه دوستان او را برنجانند هر کس را به طریقی اینها غافلند از این غافلند که برخی افراد هستند که رفیق باز نیستند مهره چین نیستند اگر از کسی حمایتی میکنند اگر به کسی لطفی می کنند از سر دوستی و رفیق بازی نیست برخی افراد با دوستان خدا دوستند برخی افراد بخاطر خدا با کسانی دوستند برخی افراد هوای اولیاء الله را دارند رفیق بازی و رضای نفسی در کار نیست
امام صادق (ع ) فرمود: هر که برای خدا دوستی و دشمنی کند و (از دارایی خود) بخشش نماید، از کسانی است که ایمانش کامل است.
امام باقر(ع ) فرمود: هر گاه خواهی بدانی در تو خیری هست، به قلب خود نظر کن، اگر اهل طاعت خدا را دوست و اهل معصیت خدا را دشمن دارد، در تو خیر است، و خدا هم تو را دوست دارد، و اگر اهل طاعت خدا را دشمن و اهل معصیت خدا را دوست دارد، در تو خیر نیست و خدا دشمنت دارد و آدمی با کسی (همراه ) است که او را دوست می دارد.
پیامبر (صلّى الله علیه و آله) فرموده اند: : سوگند به کسى که جان من در دست اوست، هرگز وارد بهشت نمىشوید تا آنکه ایمان بیاورید و ایمان نخواهید آورد تا آنکه محبت بورزید.
برخی افراد از خود چیزی ندارند به واسطه محبت نسبت به دوستان خدا با خدا تجارت میکنند و چقدر زیباست که دوستانت از دوستان خدا باشند تا وقتی تو را می خواهند بیازارند و وقتی به سراغ آزردن دوستانت می روند در حقیقت به سراغ آزردن دوستان خدا رفته اند. و چه حقیرند انسانهایی که در دلشان از کاری ابا دارند ولی بخاطر ترس از موقعیت ظالمان را یاری میکنند و آنها را از تعدی باز نمی دارند. برنجانند و بسیار برنجانند هر چه بیشتر برنجانند نیاز به صبر کمتری است. عاقبتش واضح است برای آنها نیز واضح خواهد شد. ان شاالله
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 5:57 AM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|