![]() |
![]() |
|
|
سالها پیش یکی از بزرگان اطراف برای آزار بنده پایش را از گلیمش درازتر کرد و وارد حریم خصوصی ام شد و با تلفن کردن به منزل از خط تلفنی که کالر آی دی نداشت اخبار کذبی به خانم می داد تا زندگی ام را خراب نماید ثابت کردنش مشکل بود و لذا هیچ راه حلی برای تنبیه اش نداشتم مستاصل و درمانده رو به خدا کردم گفتم خدایا می خواهم خوارش کنی و خوار شدنش را ببینم گفتم خدایا مظلوم واقع شدم و راهی برای احقاق حقم ندارم خدیا به جز تو پناهی ندارم چند سالی گذشت پسرش را کشتند پروند رسیدگی به جنایت در کلانتری سر کوچه ما واقع شده بود یک روز صبح وقتی با خانم به سر کار می رفتیم دیدم با پیراهن مشکی به کلانتری می رود به خانم گفتم ببین این همان شخصی است که با تلفن اعصاب تو را بهم می ریخت رو کردم به خدا گفتم خدایا داغ فرزند خیلی سهمگین است به داغ فرزندش راضی نبودم البته خدا می داند در حق چند انسان بد کرده بود که نتیجه تمام اعمالش این شده بود ولی دیدن او در چنین وضعیتی مرا خنک نکرد بیشتر ناراحت شدم از آن روز و یک واقعه دیگر تصمیم گرفتم شکایت بنده ای را به خدای آن بنده نکنم تصمیم گرفتم برای خشنودی خدا از دست بنده اش پیش او گله نکنم تصمیم گرفتم تا خدا را بخاطر خشوحالی نفس خودم ناراحت نکنم تا مگر صبرم لبریز شود.
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۹/۰۲/۲۱ساعت 6:29 AM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|