![]() |
![]() |
|
|
روزگاری فرمون دست جماعتی بود که به اسم ایثار جنایت می کردند. خیلی تلاش شد تا وضعیت تغییر کند. تغییر کرد. همع چیز خوب بود. تا دوباره زنبوران دور گل جمع شدند. گل فکر می کند که اینها زنبور عسل هستند. گل نمی داند اینها زنبور تخمی اند. دوباره شیران خدا حاشیه نشین شدند. و زنبوران وز وز کنان شیران خدا را می آزارند. گل نمی داند که زنبوران چه چیزها پشت سرش می گویند. گل نمی داند که کل دور و برش فیلم بزرگی است. افسوس گل مدلی رفتار کرده که نمی شود اینها را بهش گفت. نگفتنش نامردی است. گفتنش هلاکت بی سود. کشیدن ترمز دستی ها اثر نداشت فقط بوی لنت سوخته هوا شد. ناچارا باید نظاره گر گل و زنبوران باشی. زنبوران مهم نیستند زنبوران کاری نمی کنند. دیدن دلشکستگی شیران خدا آزار دهنده است. ای کاش داستان خوب ختم شود. تا بوی گل فضا را پر کند. |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۱۱/۱۵ساعت 11:22 PM توسط PJ |
|
|
جهت امری به دیدن دو نفر رفتم با نگاه معلمی هر دو جز نیکان روزگار بودند. خدا را شکر می گویم که انسانهای فهمیده و با شعوری بودند. این هم جای امیدواری است که فرمون هنوز دست آدم هاست. آنقدر راحت مباحثه کردیم. یکی را معرفی کردند که احتمالا بوی امام زمان می دهد. ان شاالله فرصتی بشود به دیدنش بروم هر چند دیگر به آرامش رسیدم و ندیدن آقا مرا بهم نمی ریزد. ولی خیلی دلم می خواهد کسی را از نزدیک زیارت کنم که به احتمال زیاد آقا را دیده باشد. حرافان آقا ندیده مرا ارضا نمی کنند. می دانم لیاقت دیدن خودش را ندارم توقعی نیست. ولی شاید بخاطر 18 سال درد فراق اینقدر حق من باشد تا دوستش را ببینم. می دانم آخرش خودش را خواهم دید. جوینده یابنده است. متی ترانا و نراک |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۱۱/۱۵ساعت 11:8 PM توسط PJ |
|
|
کفر چو منی گزاف و آسان نبود محکمتر از ایمان من ایمان نبود در دهر چو من یکی و آن هم کافر پس در همه دهر یک مسلمان نبود
عمر عزیز خود منما صرف ناکسان
جالب بود اینها را گفتن برخی برای تخریف چه جوک هایی می گویند. دلم از دنیا گرفته شب من مهتاب نداره روز من بی تو عزیزم حتی خورشیدم نداره نگو که باور نداری عاشقم عاشقه خسته نگو که تنهام میذاری با یه دنیای غمو غصه دلم از دنیا گرفته شب من مهتاب نداره روز من بی تو عزیزم حتی خورشیدم نداره میشنوی صدایه قلبم واسه تو میزنه هر بار میشنوی هر نفسم رو واسه تو زنده ام انگار همه ی زندگیه من با تو شد خلاصه ای یار نگو که باور نداری بی تو من میمیرم ای یار
جدا چه دنیای کثیفیه از دیروز دارم به این فکر می کنم ببوسم بزارم کنار باشه مال اونایی که براشون مهمه این همه تلاش برای اصلاح به کجا رسید. قوم اجوج رفتند و تخم قوم مجوج کاشته شد. تا بوده همین بوده ملت قدر عافیت نمی دونن. باید چار تا پدر سوخته بی همه چیز بی ناموس بیاد بالا سرشون بفهمن یک من ماست چقدر کره داره. خودم رو سپردم به باد هر چه باداباد. یک آرامشی دارم که نگو. چقدر این حس حس خوبیه. آخرش به چیزی که می خواستم رسیدم. اون وقتی که شهرزاد می گفت مهندس من تو چهل سالگی سه سال طول کشید و بستمش من هم بالاخره بستمش تو همون سن خدا نصیب همه بکنه.
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۱۱/۱۵ساعت 10:27 PM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|