![]() |
![]() |
|
|
روزگاری فرمون دست جماعتی بود که به اسم ایثار جنایت می کردند. خیلی تلاش شد تا وضعیت تغییر کند. تغییر کرد. همع چیز خوب بود. تا دوباره زنبوران دور گل جمع شدند. گل فکر می کند که اینها زنبور عسل هستند. گل نمی داند اینها زنبور تخمی اند. دوباره شیران خدا حاشیه نشین شدند. و زنبوران وز وز کنان شیران خدا را می آزارند. گل نمی داند که زنبوران چه چیزها پشت سرش می گویند. گل نمی داند که کل دور و برش فیلم بزرگی است. افسوس گل مدلی رفتار کرده که نمی شود اینها را بهش گفت. نگفتنش نامردی است. گفتنش هلاکت بی سود. کشیدن ترمز دستی ها اثر نداشت فقط بوی لنت سوخته هوا شد. ناچارا باید نظاره گر گل و زنبوران باشی. زنبوران مهم نیستند زنبوران کاری نمی کنند. دیدن دلشکستگی شیران خدا آزار دهنده است. ای کاش داستان خوب ختم شود. تا بوی گل فضا را پر کند. |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۱۱/۱۵ساعت 11:22 PM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|