دو هفته پیش نزدیک سحر خواب دیدم که در یک مجلس روی زمین نشسته در صدر مجلس  و با احترام تمام و کمال  آقای سی شهر نشسته و اینقدر جلسه با کلاس بود که صحبتی هم رد و بدل نمی شد و منم هم در حال  پذیرایی جمع

آقای سی شهر مو هایش مجعد و سه برابر یک حالت عادی مثل عکس زیر

 

 

تعیبر خواب را نخواندم

خودم پیش خود فکر کردم باید در وضعیت تکریم قرار گیرد

بعدا که مراسم ت م   برگزار شد  تعیبر خواب را خواندم البته شفاف نبود ولی مضمونش این بود که شخص بسیار بسیار بزرگ است و تکریم دارد  .

 نمی دونم شاید خدا بهش رحم کرده

ما به دنبال خود خواهی های خودمان بودیم

به سی شهر هم گفتم

اگر بدنبال او هستیم کار خوبی نیست چون وقت استراحت کردن اوست

خودخواهی ماست که می خواهیم شرکت را درست کنیم حتی اگر شده به سبک دوستی خاله خرسه

باری

خداوند چیز دیگری هر چند خوب است  را تقدیر کرد.

به هر حال 

ما از این وضع راضی هستیم

اگر اینطور تفسیر کنیم که استاد عزیزم نجات یافت و شرکت هم طور دیگری نجات یافت یعنی تقدیر خوبی بوده است

 

تفالی به حافظ زدم چرا اینطور شد

باز همان فال تکراری

 

برای اینکه بهتر بشود خواند

 

 

 

نفهمیدم به من میگه یا سی شهر

 پیر شدیم و نفهمیدیم  که آیا باید فقط دعا کرد  یا از تو حرکت تا از خدا برکت.

خدایا از جایی کج رفتیم و بد کردیم خودت از دل ما خبر داری که فقط و فقط و فقط برای  پدرسوخته زدایی بود و بس و فکر میکردیم که تو نیز شاد خواهی شد و  هیهات من الذله است.

و اطمینان داشتیم کارمان درست است چون دست تو نیز با ما یار بود.

ممنونتیم خدا

+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۴/۲۹ساعت 12:47 PM  توسط PJ | 
یکی از همکارا دیروز گفت

سی شهر را الکی برای خودت بزرگ کردی

 

شایدم راست بگه

ولی اینقدر بروجک دیدیم که اگه یک آدم کوچولو ببینیم فکر میکنیم آدم بزرگه

مثل توی داستان لوبیای سحر آمیز

سی شهر  بوی آدمیزاد می داد

 دستمان از علی و چمران و.... اینها خالی است به همین آدمیزاد راضی بودیم

تقدیم به او 

 

 

 

 

دانلود آهنگ شعر زیر

 

تو با قلبه ویرانه ی من چه کردی
ببین عشقه دیوانه ی من چه کردی

در ابریشمِ عادت آسوده بودم
تو با حال پروانه ی من چه کردی

ننوشیده از جام چشم تو مستم
خمارست میخانه ی من چه کردی

مگر لایق تکیه دادن نبودم
تو با حسرت شانه ی من چه کردی

مرا خسته کردی و خود خسته رفتی
سفر کرده با خانه من چه کردی

جهانِ من از گریه ات خیسه باران
تو با سقف کاشانه ی من چه کردی

+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۴/۲۱ساعت 11:59 AM  توسط PJ | 

 

القصه

اگر یادتان باشد  تا اینجا داستان پیش رفت

که

 

با هزار مکر و حیله جناب بهبودی دخل آقای هاشم دماوندی را آورد

البته تنها بهبودی نبود که می خواست سر به تن هاشم دماوندی باشد یک اکیپی حالشان از کارهای هاشم دماوندی به هم خوده بود.

حتی رد پای خدا را هم می شود در این داستان دید.

دو سه روزی جناب بهبودی خیلی قهقه سر داد و جیگرش حال آمده بود 

حتی با دو تا از بروجک های ستادی نیز  مکر کرد تا ببیند اوضاع چطور است.

دید همان طور که فکر می کرد ملت بد جوری جور جور می کنند.

و در یک نقشه متهورانه دکمه پرینت جفتشون را زد.

یکی از آنها که در بازی ماری موشو استاد است  در این دام اسیر شد.

و پس از چند ساعتی تامل خودش پرینت خودش را داد.

لامصب مثل این پرینتر های سوزنی  lq2190 l مثل شکل زیر

جیر جیر

ویر ویر

قیر قیر

همینطور پرینت می آمد.

 در صفحات پرینت به چیزهای خوبی برخورد کرد

تاکنون جناب بهبودی فکر می کرد این بنده خدا لیوانش خالیه خالیه

نگاه کرد دید یا ابوالفضل چیزهای خوبی نیز دارد

بهبودی چون نیک به حال خویش نظر کرد

دید گند زده

همیشه وقتی بهبودی گند می زند اثرش در زندگی اش نیز مشخص می شود.

همانطور که بهبودی نخوابیده بود

اون بنده خدا هم نخوابیده بود

تریا همسر بهبودی نیز نخوابیده بود.

خلاصه

بهبودی اندر احوالات خویش نیک تفکر نمود

 

 

بهبودی از مکر خویش پشیمان گشت.

توبه نمود.

از خداوند خواست تا وی را ببخشد.

هر چند خداوند کارش را بوسیله بهبودی پیش برده است

دیگه بس است

بهبودی توانش بیش از این نیست.

 

بهبودی تصمیم بزرگی گرفت.

پایش را از کفش مردم در بیاورد

برود دنبال نون و ماست خود

و گوشه ای بنشیند و نون و ماست خویش خورد.

وقتی بهبودی به ماست فکر میکرد

دید چقدر زیباست

ماست سفید است

وقتی  مدیری آزارش به کسی نمی رسد و سر در گریبان خود کرده و قیافه نمیگیرد

همه به وی گویند فلانی ماسته

اصلا پرچم صلح هم رنگ ماسته

 

 چون بهبودی نیک تر نظر کرد دید

دنیا محضر خداست

اصلا دنیا سالن امتحانات خداست

و بهبودی آمده وسط سالن امتحانات هفت تیر می کشد تا به حساب خودش کاری کرده باشد.

 

 

 

چون بهبودی نیک تر  نظر کرد دید هفت تیری که در دست وی است از این هفت تیر پلاستیکی ها است

و مسول سالن امتحانات ( خدا) از دور دارد اشاره میکند از سالن برو بیرون بگذار مردم راحت امتحان دهند.

بهبودی اول که با صدای هقت تیر پلاستیکی خویش حال میکرد دید لحظه به لحظه مسئول سالن امتحانات دارد به وی نزدیک می شود.

 چون بهبودی نیک تر نظر کرد دید در دست مسئول سالن امتحانات یک عدد بازوکاست مثل عکس زیر

 

از قدیم گفته اند فرمانده خوب اون کسی نیست خوب پیش روی کردن را بلد باشد بلکه اون کسی است که خوب عقب نشینی کردن را بلد است.

بهبودی دید این جا جای ماندن نیست.

پا به فرار گذاشت و به سوی سفره نون و ماست خویش رفت.

و ملت را حال امتحان خویش رها کرد.

 

 

صوفی نهان حقه ، آدمی ز سر گرفت

 

 

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۳/۲۷ساعت 5:52 AM  توسط PJ | 

سریال شهرزاد ما هم دارد تمام می شود  و همیشه اونی نمیشه که ما میخوایم

و اما صبحی داشتم فکر میکردم این بنده خدایی که سالهای سال در قتل این و اون شرکت داشت یعنی همین یارو هاشم دماوندی که به ظاهر خوب و به باطن یک قاتل بود چطور کشته شد.

وقتی جومونگ موقتا نقش بهبودی را بازی می کند و یارو هاشم دماوندی را خفت می کند تا انتقام اشک های 20 ساله زنش که سمبل تمام مظلومان است را بگیرد

صحنه قتل هاشم دماوندی رقم می خورد.

 

 این آقای هاشم دماوندی نقشه قتلش از آن جایی رقم خورد که قباد دیوان سالار بزرگ خاندان دیوان سالار را تحویل نمیگرفت

و چون احساس میکرد که بچه است زیر آبش را هم می زد.

بهبودی هم که در جریان بود که خیلی ها می خواهند سر هاشم دماوندی به تنش نباشد و همه موشک پران ها را در آب نمک نگه داشته بود تا به قباد دیوان سالار آسیبی نرسد وقتی دید که هاشم دماوندی بالاخره زیرپای قباد دیوانسالار را خالی کرده و موضوع تمام است.

موشک پران ها را فرمان آتش داد و همه دور تا دور میدان شروع به تیر اندازی به هاشم دماوندی  کردند 

این آقای بهبودی همیشه وقتی کسی را میکشد دیدید میشینه گریه هم میکند طفلک وجودش پر از درد است

درد پسر زن دوم بودن

درد پچگی هایش

دل بهبودی برای آقای اصغری خیلی سوخت

قرار نبود در این صحنه وجود داشته باشد

ولی شانس بد خودش بود که در این صحنه جان داد.

 دیروز بهبودی به یکی از این موشک پران ها گفت موشک هایی که زدی بده ببینیم چی زدی از چه خرجی استفاده کردی

وقتی بهبودی موشک ها را دید 

دید یا ابالفضل 

 

مثل جنگ سی و سه روزه که سپر موشکی اسراییل کار نکرده بود و موشک های سید حسن  اینقدر به وفور ارسال شده اند که کل صحنه با خاک یکسال شده است به این بنده خدا لقب آسد حسن  داده شد.

بهبودی به آسد حسن گفت چرا ایطو؟

آسد حسن گفت ما داشتیم گوشه ای نون و ماستمان را می خوردیم اینها آمدند اعصاب ما را به هم ریختند بخدا من بیگناهم اینها شروع کردند.

 

 پشت صحنه سریال شهرزاد  یک شیر تو شیری شده که نگو و نپرس

دیگه سگ صاحبش را نمی شناسد

بهبودی سرش را پناه گرفته است فقط میبیند ملت دارند توی تاریکی همدیگر را لقت مال میکنند.

اینقدر این صحنه شیر تو شیر شده که هیچکس نمی دونه کی داره کیو میزنه

 

 بعضی ها دیدن آب گل آلود شده و الان فرصت ماهی گیریه پریدن وسط اونها هم دارن کتک می خورن

بعضی ها یاد دوستان قدیمی افتادن می خواهند اصغری را زنده کنند بیارن وسط

طفلک بهبودی مونده هاج و واج نمی دونه چکار کنه

خدایا بهبودی را ببخش

بچه زن دوم بوده روزگار سختی داشته 

 القصه

بهبودی چند روز کل سناریو را مرور می کند که کجا اشتباه بوده

آیا اون روزی که شهرزاد میخواسته قباد دیوان سالار را بکشد  و بهبودی مانع شده اشتباه کرده؟

آیا طلاق گرفتن شهرزاد اشتباه بود؟

بهبودی همش توی دلش می گوید خدا بگم چکارت کند شهرزاد که اگر گوش به حرفم کرده بودی و گول اون تحفه را نمی خوردی و از شوهرت جدا نمیشدی الان اینقدر وضع خراب نبود.

بهبودی که هدف والایش بهبود مستمر است  و در سال 80 و حال کذایی و 

 

 

قسم یاد کرده که پدر پدرسوخته ها را دربیاورد و یاور مظلومان و نیکان باشد

الان بین دو نیک گیر کرده

شهرزاد مطلقه

اصغری تلف شده

از یک طرف بدنبال رجوع کردن شهرزاد است تا برگردد سر خونه و زندگیش و بشینه با شوهر جدیدش زیر یک سقف زندگی خوبی را شروع کنند

از یک طرف اصغری راکول کرده برده بیمارستان تا بتونه جانش را از توی این دعوا نجات دهد.

بهبودی همش با خودش می گوید بابا اصغری تو دیگه ازکجا سر و کله ات پیدا شد

دعا بفرمائید آخر سریال ختم به خیر شود.

یا شهرزاد به فرهاد دماوندی  پسر و میراث خور هاشم دماوندی برسد

 

 

 

یا اصغری به عشقش دختر و میراث خور هاشم دماوندی برسد

 

 

هاشم دماوندی را هم خدا رحمت کند.

خدا بهبودی را هم بیامرزد.

 

خبر خوش برای  عاشقان امام زمان  بزودی اگر خدا بخواهد همانطور که وعده شده بود تمام مانیکور و پدیکور ها می روند توی قوطی آرایشی سرجایشان

 

 

 

 

 

 

والعاقبه للمتقین

+ نوشته شده در  ۱۳۹۷/۰۳/۲۳ساعت 4:42 AM  توسط PJ | 
کسانی که در گوشه ای بایستند و شکیبایی کنند در خدمت خدا هستند

ولی به شرط اینکه بیقرارانه شکیبای او باشند. 
کتاب درد جاودانگی

این چند روز اینقدر به هم ریخته بودم بخاطر به هم ریختن برنامه هایی که برای اصلاح داشتم و با رفتن سی شهر عمود خیمه از جا در رفت که نگو

بعضی دوستان بخاطر این حال شگفت زده شدند

مگر این داستان چقدر مهم است؟ 

یکی داره می ره خوب بره

خیلی ها  رفتن هیچ طوری نشده اینم روش

این یکی

رییسم نبود که وقتی بره خوشحال بشم

ولیم بود

آخه من ولی ندیده ام

ندید بدیدم

به قرآن ولی ندیده ام

بحث ولایت  است

چرا شلوغش می کنم 

ولایت چه ربطی داره

می گم

وقتی تو جلسات میشینی و هر تصمیمی گرفته میشه توش مارموز بازیه و فیلم و هزارحقه پشتشه

 آدم حالش به هم می خوره

یکی می خاد خود نمایی کنه

یکی  می خاد رییس بازی در بیاره

یکی می خاد تکه ای بکنه بکنه تو جیبش

 


 

یکی هست تو قلبم که
هر شب واسه اون می نویسم و اون خوابه
نمی خوام بدونه
واسه اونه که قلب من این همه بی تابه


یه کاغذ یه خودکار
دوباره شده همدم این دل دیوونه
یه نامه که خیسه
پر از اشکه و کسی بازم اونُ نمی خونه

یه روز همینجا توی اتاقم
یه دفعه گفت داره میره
چیزی نگفتم آخه نخواستم
دلشُ غصه بگیره

گریه می کردم درُ که می بست
می دونستم که می میرم
اون عزیزم بود نمی تونستم
جلوی راشُ بگیرم

می ترسم یه روزی
برسه که اونُ نبینم بمیرم تنها
خدایا کمک کن
نمی خوام بدونه دارم جون می کنم اینجا

سکوت اتاقُ
داره می شکنه تیک تاک ساعتِ  رو دیوار
دوباره نمی خواد
بشه باور من که دیگه نمیاد انگار


 

یکی بود که وقتی تو جلسات میگفت

مهندس این درسته

می گفتم چشم شما راست میگید

مهندس این درست نیست

می گفتم چشم  شما راست میگید

میگفت آسیاب بشین

میشستم

آسیاب پا شو

پا میشم

دیگه نیاز نبود بگه

جون باباجون

جون مامان جون

چون حرفش حرف بود

کلامش صدق بود

«وَ مَنْ یُطِعِ اللّهَ وَ الرَّسُولَ فَاُولئِکَ مَعَ الَّذِینَ اَنْعَمَ اللّهُ عَلَیْهِمْ مِنَ النَّبِیِّینَ وَ الصِّدِّیقِینَ وَ الشُّهَداءِ وَ الصّالِحِینَ وَ حَسُنَ اُولئِکَ رَفِیقاً»؛ (کسى که خداو پیامبر را اطاعت کند همنشین کسانى خواهد بود که خدانعمتش را بر آنها تمام کرده، یعنى پیامبران، صدیقین، شهداء و صالحان، و آنها رفیق هاى خوبى هستند.(آیه 69 سوره نساء)

 ملت دنبال شهداء هستند در حالی که صدیقین مقامشان بالاتر است و حی و حاضر جلوی چشمشون و نمی بینن

ولایتش رو قبول کرده بودم

کجایی اقا بیا

بخدا از بس تمرین ولایت کردم

مردم

خانوادم دارن اذیت میشن

از این حال من

حال خانمم گرفته است

 سه روزه دارم  عزاداری می کنم

بسمه

هیشکی نگفت

خدا صبرت بده

می خام ختمش کنم

از امروز

بخاطر خانومم

گور بابای دنیا

 بزار.... ده بشه تو شرکت

همه برن حالشو ببرن

گور بابای اونومونو

با اون تزش

 

کسانی که در گوشه ای بایستند و شکیبایی کنند در خدمت خدا هستند

ولی به شرط اینکه بیقرارانه شکیبای او باشند. 
کتاب درد جاودانگی

 

آهای  شیطان رجیم

من تسلیم

بیا منو با خودت ببر


منو با خودت ببر ای تو تكیه گاه من

 تو از كدوم قصه ای كه خواستنت عادته
نبودنت فاجعه بودنت امنیته
تو از كدوم سرزمین تو از كدوم هوایی
كه از قبیله ی من یه آسمون جدایی

اهل هر جا كه باشی قاصد شكفتنی
توی بهت و دغدغه ناجی قلب منی
پاكی آبی یا ابر نه خدایا شبنمی
قد آغوش منی نه زیادی نه كمی

منو با خودت ببر ای تو تكیه گاه من

خوبه مثل تن تو با تو همسفر شدن
منو با خودت ببر من به رفتن قانعم
خواستنی هر چی كه هست
تو بخوای من قانعم


 تو فیلم جومونگ

هی میگفت

هدف والا

هدف والا

اصلا

گور بابای هدف والا


 

آخی راحت شدم

خانم منو ببخش 

بخاطر عنترک بازی های من نابود شدی

حقت نیست

معذرت

من قندیم

آقا حشن ژاده

مزرت

 


 

 

تو که نیستی پیشم ، هر چی میگم

به هر کی میگم که با من بمونه میذاره میره از دلِ من

دیوونه میشم ، توویِ خیابون تنها میمونه دستایِ سرد و عاشقِ من

وقتی تو رو ، میبینم و

پَر میکشم توو دستایِ گرمت مثِ قدیما بچه میشم

میخوام با تو باشم ، توو دنیا جایی ندارم به جز دلِ تو اینو میگم

تو میتونی بمونی ، میتونی بسازی

منو اونجوری که همه حسودم بشن آدمای این شهر

قول بده بمونی ، قلبمو بسازش

فقط تو میتونی منو آروم کنی نرو بسه دیگه این قهر

تو میتونی بمونی ، میتونی بسازی

منو اونجوری که همه حسودم بشن آدمای این شهر

قول بده بمونی ، قلبمو بسازش

فقط تو میتونی منو آروم کنی نرو بسه دیگه این قهر

پیشِ من تو بمون ، پا به پام تو بیا

بذار هر چی میگن بگن

نمیدونن اونا ، که من عاشق شدم ، میخوام با تو باشم

توو دنیا جایی ندارم به جز دلِ تو اینو میگم

تو میتونی بمونی ، میتونی بسازی

منو اونجوری که همه حسودم بشن آدمای این شهر

قول بده بمونی ، قلبمو بسازش

فقط تو میتونی منو آروم کنی نرو بسه دیگه این قهر

تو میتونی بمونی ، میتونی بسازی

منو اونجوری که همه حسودم بشن آدمای این شهر

قول بده بمونی ، قلبمو بسازش

فقط تو میتونی منو آروم کنی نرو بسه دیگه این قهر

 

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۲/۲۸ساعت 5:55 AM  توسط PJ | 
امروز از هر روز دیگری حالم بدتره

یکی که حکم استاد برایم داشت بازنشست شد

پا روی مرامم گذاشتم و برای  نگه داشتنش دست به هر کاری زدم و رندی هایی کردم که مدت زیادی گذاشته بودم روی ضامن بخاطر او از روی  ضامن خارج کردم و بزرگترین مکرم را کردم. 

خدا گفته بود

مَکَرُوا مَکْراً وَ مَکَرْنا مَکْراً 

از خدا رو دست خوردم

التماس خدا  کرده بودم که نادید بگیرد و بگذارد این بار در بریم

نگذاشت

خدا به دادمان برسد

آخرین باری که برای دور شدن از رفیقی گریه کرده بودم سوم دبستان برای معلمم بود. 

و بعد از آن برای سفر دخترم به تهران برای شرکت در جشن قراعتی سال اول دبستانش

و امروز برای دور شدن از پیر و مرادم

بخاطر پست سازمانی اش و ناشناس ماندن خودم حرمت نگه می  داشتم و هر سوالی نمی کردم 

درونم پر از سوال نپرسیده بود. 

هر بار اسم کتابی را که خوانده بود میگفت سریع یادداشتش میکردم شب می رفتم می خوندم ببینم پاسخ سوالاتم آیا توی این کتاب هست؟

می خواستم مسیری را که 40 سال رفته بود  را تقلب کنم و سریع بروم ببینم آخرش چیه؟

امروز وقتی دیدم که ممکن است دیگر فرصتی نداشته باشم. 

چپ و روش کردم و هر چه میاس بپرسم پرسیدم

خوش بحال خانمش

خوش بحال دخترش

الهی کاری کن قدرش را بدانند

 داشتم تخته ای را می کشیدم

خانمش آمد و تخته مرا کشید

برای او خوب شد

نجات یافت

ما خاک بر سر شدیم و تمام شد. 

آن روزی که بهجت رفت گفتم الفاتحه برای ایران - شد ماجرای 88

امروز  که مرادم رفت الفاتحه برای شرکت

احساس می کنم تمام زحماتی که این چند سال کشیدم تا آماده  شویم برای روزی .........

به باد رفت. 

لینچان بازی ها و شمشیر زدن ها همه خراب شد. 

تولید محتوا بدون او صفا نداره

 هر چند می دانم آخر آخرش هیچه

ولی الان زود بود. 

اگر سربازی خوب شمشیر میزنه دلش خوشه که فرمانده خوبی پشت سرش داره

اگر فرمانده نباشه شمشیر زدن به چه دردی می خوره

الان حسابی احساساتی شدم 

می خوام با تمام  احساساتم بنویسم. 

می خوام خانمش بدونه که در یک نبرد بین من و اون

که هر دو می خواستیم برای خودمون نگهش داریم

اون برنده شد. 

اگر می دونستم اینقدر دوسش داره 

وارد این جنگ نمی شدم

چون نتیجه جنگ را می دونستم. 

جنگ را با تمام عشقم واگذار می کردم. 

در این چند سال روزها همیشه ترافیکم بالا بود. 

وقتی پیشش بودم یا پیشم بود به کل دنیا می گفتم گور بابا دنیا

می دونستم که پشت سرم جهنمه

همه دارند حرف میزنن

همه میگن زده زیرش رفته پای حرف

بذار بگن

دیگه از این وقتها گیر نمیاد.

باید ازش چیز  یاد بگیرم. 

باید آخرش یک طوری زیر زبونش را بکشم امام زمون کجاست؟

خیلی زور زدم نشد.

امروز دیدم داره میره 


 

داره میره داره میره، قلبم پیشش گیره

هرجا بره مالِ منه پس مهم نیست که پیشش کیه

اومدی تو زندگیم منم واست کم نذاشتم
نیمه ی گم شدمی و چشم از روت ور نداشتم
چشمات آسمونه، بغضت ابرِ
اشکات بارونه حتی باشه ۱قطره
یه صورت فرشته با چشای شیطون
با نگاش منو میخواد و منم میگم ای جون

من ازت خوشم میاد به دلم نشستی

باورش سخته، ما چقدر تکمیلیم
خیلی وقته تو یک تقدیریم

داره میره داره میره، قلبم پیشش گیره
هرجا بره مالِ منه پس مهم نیست که پیشش کیه

من ازت خوشم میاد به دلم نشستی


 

زدم به سیم آخر صاف تو چشاش نگاه کردم گفتم اصلا امام زمونی در کار هست؟ 

گفت

 مهندس

هس

خیالم راحت شد که هس

گفتم دیدینش

گفت یک جورایی آره 

منتظر بودم بگه نیست

فکر نمیکردم بگه هس

چون اون منطقیه و من احساسی

چطوری با منطق دیده عجیبه. 

 حیف خیلی نوشتم پاک شد دوباره می نویسم

گفتم سالها زور زدم رسیدم به 99 درصد

توی یک درصد گیرم

کسی را ندارم دستم را بگیرد

گفتم چطور ببینمش

گفت تا پات رو زمینه نمیشه

می خوام پرواز کنم پام گیره

آن کس که تو را شناخت ، جان را چه کند؟

فرزند و عیال و خانمان را چه کند؟

دیوانه کنی ، هر دو جهانش بخشی

دیوانه ی تو هر دو جهان را چه کند ؟ 

( مولوی)

 

گفت

کسی اون رو میبینه

که چشمش امام زمونی باشه

دستش امام زمونی باشه

فکرش امام زمونی باشه

کارش امام زمونی باشه

ما خیلی فاصله داریم

نمی بینیم

گفت

داستان سیمرغ شاید داستان امام زمان باشد.

مرغ ها همه جمع شدند بروند سیمرغ را بیابند.

از جاهای سخت عبور کردند تا فقط سی تاشان زنده ماندند و فهمیدند سی مرغ همین است

او گفت

سی مرغ بودند که شدند به سیمرغ

 

رابطه من و اون

بلاتشبیه

رابطه مولوی و شمس بود.

حیف حیف و صد حیف

ناشناس ناشناس

ملت فکر می کنند او را می شناسند

بخدا نمی شناسند

حتی نزدیکانش هم او را نمی شناسند.

کمی من شناختمش

آخه ملت بلد نیستند چطور نفوذ کنند

تمام اسرار و افکارم را ریختم تا به قدر نمکی از اسرار و افکارش مطلع شوم.

پوستم کنده شد.

دیروز و امروز که این متن را می نوشتم اشکهایم نمی گذاشت و نمی گذارد ببینم چی تایپ می کنم مجبورم مدام پلک بزنم.

امام زمان را که ندیم دلم خوش بود یکی که بوی امام زمان می دهد کنارم هست

اونم دیگه نیست

خدایا نگو من هستم نگران نباش

خدایا خیلی دلم می خواهد برای تو کار کنم

خیلی دلم می خواهد فقط تو در ذهنم باشی

تو خیلی بزرگی و ذهن من کوچک

بر من خرده نگیر

روزی جبرئیل آمد تا حضرت ابراهیم را امتحان بکند برای او از خدا می گفت و می سرود.

ابراهیم یکی یکی گوسفندانش را داد تا جبرئیل ادامه دهد و تعریف و تمجید خدا کند.

یکی کنارم بود که هر روز از خدا برایم میگفت

همکاران چهارشنبه ها  می رفتند زیارت عاشورا

من هر روز کنار او  در زیارت بودم.

در این سه چهار سال فکر کنم اگر جمع بزنیم بیش از  2 ماه تمام وقت در کنارش بودم.

 پارسال که می خواست برود عمل قلب

داشت برای رفتن اونور آب خودش را آماده میکرد.

یقین داشتم که اگر لبیک را بگوید دیگر او را نخواهم دید.

آخه کار خدا اینطوریه که بندگان خوبش را تا راضی نکند از این دنیا نمی برد.

بخاطر خود خواهی خودم

تلاشم را کردم تا به رفتن راضی نشود و در ذهنش ماندن نقش ببندد نه رفتن.

خدا هم خوب حال مرا جا آورد.

وقتی او در بستر بیماری بود

مرا نیز در بستر بیماری قرار داد.

آن روز که می خواستم برای عیادتش بروم

دستهایم می لرزید و حالم خوب نبود بناچار با یکی از همکاران رفتیم شهرستان عیادت

در یکی از شب ها وقتی در رویا پرواز کردم در آسمان برد.... دیدم که او نیز از سی.... پرواز کرد و آمد 

بالای برد.... به هم رسیدیم

فکر می کردم خانمم به او حال مرا گفته و او با حال خرابش دارد مرا هی......   میکند تا درمانم کند.

 چقدر حالم بد بود در وجود خودم جیغ می زدم حالا که من بیشتر از همیشه به او نیاز دارم خودش بیمار است این چه شانسیه من دارم.

همه چیز یکباره مثل آوار فرود آمده بود بیماری اون و بیماری من و سوختن پلاسکو و اخراجی ها و....

از آن دوران هم گذر کردیم.

 دیروز خانمم برای حال من نگران شده بود.

رفتم کمکش خونه تکونی تا از نگرانیش بکاهم

یکی بیاد حال خرابه منو دریابه


 وای یکی بیاد حال خراب منو دریابه

یه نفر پیش من نشسته که خیلی کمیابه

تا کی میخوای مست کنی وای ببینش آخه

آخی چرا تنها نشستی من بمیرم آخه

با من تو که حرف میزنی خوب میشم آره

دود بالا سرمونه من با چند تا رفیق دیوونه و

هی نوش  هی نوش

من که رد دادمی این یه لیوانم روش

جانم بازم تا صبح بریز  پایتم



خدا استاد را برای همسر و فرزندش نگه دارد. 

آهای همسر و فرزندش

قدرشو بدونین

نگذارید آب تو دلش تکون بخوره

حلوا حلواش کنید. 

 


گویند گویند گویند که روزی میل یه دلبری به دل یکی افتاد

گویند که هرشب توی دستش یه پیاله و منو نیست اصن عین خیالش چرا استاد
آخه چه کاریه استاد
گویند که کشته مُرده میداد
تار مژگونشو من من به قربونشو ای وای..
افتاد افتاد افتاد به دلم مهر تو ای کاش نمیوفتاد
نمیوفتاد
اسفندو دی و خرداد و مرداد
همش مهمونی آخه چه کاریه استاد استاد
دلا دلا دلا دلا استاد
چرا چرا چرا چرا..

گویم گویم گویم که سودای تو دارد این دلم آخ این دلم وای استاد

موهای افشون داره آره چشمای افسون داره استاد
بس عجب وای عجب یاری عجب دلبرو دلداری
ولی با ما که نداره کاری نه پیغومی نه دیداری
تو که شیدای و استادی کیلید قلبمو داری

دلم چند وقته که رد داده ببین دست کی افتاده اونم همجوره استاده و ای وای وای

میبره به هر حال دلو ببین قدو بالاشو وای دلو
بازم افتاده تو دام تو استاد

+ نوشته شده در  ۱۳۹۶/۱۲/۲۴ساعت 3:41 PM  توسط PJ | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)

پیوندهای روزانه
وبلاگ دانلود نرم افزار برق+پروژه برق+مقاله برق(سید یونس میری)
دخترم
وبلاگ مسعود عبدی ارشد الکترونیک
وبلاگ نماز
وبلاگ گیاهان دارویی
وبلاگ ارتباط با قرآن
وبلاگ معلم ( پایه اول)
نیازمندیها(نیازمندیها)
نیازمندیها (رهنما)
فقط حیدر امیر المومنین است
سایت زیبا و عرفانی جاودانه
وبلاگ تزکیه
وبلاگ زهرا کوچولو
وبلاگ ارتباطات و کامپیوتر
سایت پیامبر اعظم
سایت خوب غدیر
وبلاک مقالات و یاداشت های اسلامی و اجتماعی
وبلاگ همه چیز درباره AVR
سایت پاسخگوئی دینی آنلاین
سایت راسخون(انواع نرم افزار)
وبلاک شیعه بوک
وبلاگ کشکول معرفت
حلية المتقين
حلية المتقين
آیت الله العظمی سید علی حسینی سیستانی
رساله لب اللباب در سير و سلوک اولي‌الالباب
معراج السعاده
گفتارهای حکیمانه
نهج البلاغه1
تفسیر المیزان
فیزیک و عرفان
کانون فلسفه و حکمت
علم و عرفان
معلم الکترونیک
وبلاگ آدرس یک معشوقه تاپ
وبلاگ فکر برتر
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
تیر ۱۴۰۱
خرداد ۱۴۰۱
اردیبهشت ۱۴۰۱
فروردین ۱۴۰۱
اسفند ۱۴۰۰
بهمن ۱۴۰۰
دی ۱۴۰۰
آبان ۱۴۰۰
مهر ۱۴۰۰
مرداد ۱۴۰۰
اسفند ۱۳۹۹
بهمن ۱۳۹۹
تیر ۱۳۹۹
اردیبهشت ۱۳۹۹
فروردین ۱۳۹۹
اسفند ۱۳۹۸
بهمن ۱۳۹۸
دی ۱۳۹۸
آذر ۱۳۹۸
آبان ۱۳۹۸
مهر ۱۳۹۸
شهریور ۱۳۹۸
مرداد ۱۳۹۸
تیر ۱۳۹۸
خرداد ۱۳۹۸
اردیبهشت ۱۳۹۸
فروردین ۱۳۹۸
اسفند ۱۳۹۷
بهمن ۱۳۹۷
دی ۱۳۹۷
مرداد ۱۳۹۷
تیر ۱۳۹۷
خرداد ۱۳۹۷
اردیبهشت ۱۳۹۷
فروردین ۱۳۹۷
اسفند ۱۳۹۶
آرشيو
آرشیو موضوعی
آدرس سایت ها کاربردی
سال 80 و حال کذایی
جزوات ، کتب ، پاور پوینت های آموزشی الکترونیک
کتب اخلاقی و مذهبی
قرآن و هدایت خداوند
چمران
شهرزاد
کامپیوتر
لوازم اداری
هدف از خلقت
چرا شیعه ام
دانلود نرم افزار های کاربردی اکترونیک و کامپیوتر
آمار دانلود ها
دانشگاه بعثت
دانشگاه چمران
دانشگاه فاطمه الزهرا
میکرو AVR
میکرو 8051
طراحی الکترونیک
نرم افزار
شرایط پروژه ها
پند ها و حکمت ها
مال و لقمه حرام
رهبری و مدیریت
طنز
توکل
عرفان
هدف از خلقت
عقل
عرف زمانه
نیت
یقین
صبر
رحمانیت خداوند
مرگ
عیادت
راستگوئی
امامت
مصائب و سختی ها
همسر
خوش خلقی
حجاب
دخترم
تقدیر- قضاوقدر- جبرواختیار
الکترونیک و عرفان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM