![]() |
![]() |
|
|
یکی از همکارا دیروز گفت
سی شهر را الکی برای خودت بزرگ کردی
شایدم راست بگه ولی اینقدر بروجک دیدیم که اگه یک آدم کوچولو ببینیم فکر میکنیم آدم بزرگه مثل توی داستان لوبیای سحر آمیز سی شهر بوی آدمیزاد می داد دستمان از علی و چمران و.... اینها خالی است به همین آدمیزاد راضی بودیم تقدیم به او
تو با قلبه ویرانه ی من چه کردی در ابریشمِ عادت آسوده بودم ننوشیده از جام چشم تو مستم مگر لایق تکیه دادن نبودم مرا خسته کردی و خود خسته رفتی جهانِ من از گریه ات خیسه باران |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۷/۰۴/۲۱ساعت 11:59 AM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|