![]() |
![]() |
|
|
القصه اگر یادتان باشد تا اینجا داستان پیش رفت که با هزار مکر و حیله جناب بهبودی دخل آقای هاشم دماوندی را آورد البته تنها بهبودی نبود که می خواست سر به تن هاشم دماوندی باشد یک اکیپی حالشان از کارهای هاشم دماوندی به هم خوده بود. حتی رد پای خدا را هم می شود در این داستان دید. دو سه روزی جناب بهبودی خیلی قهقه سر داد و جیگرش حال آمده بود حتی با دو تا از بروجک های ستادی نیز مکر کرد تا ببیند اوضاع چطور است. دید همان طور که فکر می کرد ملت بد جوری جور جور می کنند. و در یک نقشه متهورانه دکمه پرینت جفتشون را زد. یکی از آنها که در بازی ماری موشو استاد است در این دام اسیر شد. و پس از چند ساعتی تامل خودش پرینت خودش را داد. لامصب مثل این پرینتر های سوزنی lq2190 l مثل شکل زیر
جیر جیر ویر ویر قیر قیر همینطور پرینت می آمد. در صفحات پرینت به چیزهای خوبی برخورد کرد تاکنون جناب بهبودی فکر می کرد این بنده خدا لیوانش خالیه خالیه نگاه کرد دید یا ابوالفضل چیزهای خوبی نیز دارد بهبودی چون نیک به حال خویش نظر کرد دید گند زده همیشه وقتی بهبودی گند می زند اثرش در زندگی اش نیز مشخص می شود. همانطور که بهبودی نخوابیده بود اون بنده خدا هم نخوابیده بود تریا همسر بهبودی نیز نخوابیده بود. خلاصه بهبودی اندر احوالات خویش نیک تفکر نمود
بهبودی از مکر خویش پشیمان گشت. توبه نمود. از خداوند خواست تا وی را ببخشد. هر چند خداوند کارش را بوسیله بهبودی پیش برده است دیگه بس است بهبودی توانش بیش از این نیست. بهبودی تصمیم بزرگی گرفت. پایش را از کفش مردم در بیاورد برود دنبال نون و ماست خود و گوشه ای بنشیند و نون و ماست خویش خورد.
وقتی بهبودی به ماست فکر میکرد دید چقدر زیباست ماست سفید است وقتی مدیری آزارش به کسی نمی رسد و سر در گریبان خود کرده و قیافه نمیگیرد همه به وی گویند فلانی ماسته اصلا پرچم صلح هم رنگ ماسته
چون بهبودی نیک تر نظر کرد دید دنیا محضر خداست اصلا دنیا سالن امتحانات خداست و بهبودی آمده وسط سالن امتحانات هفت تیر می کشد تا به حساب خودش کاری کرده باشد.
چون بهبودی نیک تر نظر کرد دید هفت تیری که در دست وی است از این هفت تیر پلاستیکی ها است و مسول سالن امتحانات ( خدا) از دور دارد اشاره میکند از سالن برو بیرون بگذار مردم راحت امتحان دهند. بهبودی اول که با صدای هقت تیر پلاستیکی خویش حال میکرد دید لحظه به لحظه مسئول سالن امتحانات دارد به وی نزدیک می شود. چون بهبودی نیک تر نظر کرد دید در دست مسئول سالن امتحانات یک عدد بازوکاست مثل عکس زیر
از قدیم گفته اند فرمانده خوب اون کسی نیست خوب پیش روی کردن را بلد باشد بلکه اون کسی است که خوب عقب نشینی کردن را بلد است. بهبودی دید این جا جای ماندن نیست. پا به فرار گذاشت و به سوی سفره نون و ماست خویش رفت. و ملت را حال امتحان خویش رها کرد.
صوفی نهان حقه ، آدمی ز سر گرفت
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۷/۰۳/۲۷ساعت 5:52 AM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|