![]() |
![]() |
|
|
دعوت شدم به یلدتجا اینقدر حالم این چند روز بد بود که تصمیم داشتم جو دوستان را خراب نکنم و عذرخواهی کنم و نروم در محفل خود راه مده همچو منی را
آخه خ دوس دعوت کرده بود و به ایشان ارادتمان 6 دانگ است استخاره زدم این آمد پس می روم و خودم را شاد نشان می دهم
گر ز دست زلف مشکینت خطایی رفت رفت ور ز هندوی شما بر ما جفایی رفت رفت برق عشق ار خرمن پشمینه پوشی سوخت سوخت جور شاه کامران گر بر گدایی رفت رفت در طریقت رنجش خاطر نباشد می بیار هر کدورت را که بینی چون صفایی رفت رفت عشقبازی را تحمل باید ای دل پای دار گر ملالی بود بود و گر خطایی رفت رفت گر دلی از غمزه دلدار باری برد برد ور میان جان و جانان ماجرایی رفت رفت از سخن چینان ملالتها پدید آمد ولی گر میان همنشینان ناسزایی رفت رفت عیب حافظ گو مکن واعظ که رفت از خانقاه پای آزادی چه بندی گر به جایی رفت رفت |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۰۹/۲۹ساعت 10:30 AM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|