![]() |
![]() |
|
|
وقتی گوسفندی مشکی از گله جدا میشه و به چوپان می رسد مواظب باش دور نشود تلف می شود. و هیاهوی طوفان باعث می شود چوپان نگیرد. بزودی چوپان یاد میگیرد تا قدری بیشتر تفکر کند و بی خودی مشت بر میز نکوبد. همانگونه که تا کنون چوپان لج کرد و به بیراه رفت و خودش را خسته کرد و آخرش باز گشت. اینبار نیز چنین است. به قول بزرگی : اگر از تجربیت دیگران مفت استفاده نکنی مجبوری برای تجربه کردن بهای سنگینی بپردازی. سگ گله فقط کافی است روی برگرداند تا گرگها چوپان را بخورند. و شغال ها و کفتارها لقمه چپش کنند. افسوس که این گله سگ زیاد داشت و چوپان با برخوردهای از نوع بی اعتنادی این سگها را فراری داد. و چوپان بی سگ هم خودش و هم گله اش طعمه خواهند شد. چوپان دلش به میو میوی چهار تا گربه خوش کرده همان گربه هایی که برای چوپان های قبلی نیز میو میو میکردند. چوپان نمی داند که دو سگ کادر از او بر گشتند. چوپان نمی داند که گربه ها بخاطر دو تیکه گوشت کنارش هستند. چوپان نمی داند که گربه ها برای گوشت بیشتر با گرگان هم عهد می شوند. چوپان نمی داند که آمد و شد چواپین قدیم اتفاقی نبوده. چوپان نمی داند که برخی چواپین که مطمئن بودند می شوند نشدند. چوپان نمی داند وقتی سگ اصحاب کهف پی مردم گرفت و می خواست مردم شود خودش نخواست. چوپان نمی داند سگ بودن بهتر از چوپان بودن است. چوپان نمی داند که سگها نورهای بیشتری می بینند پهنای باند صدایی که می شنود بیشتر است و سگ جون هستند و استخوان سخت می خورند. چون چشم انداز دارند و به نوری خیره شده اند که آدم ها نمی بیند. چوپان نمی داند که فرامینی که سگها اجرا میکنند مافوق صوت است و انسانها نمی شنوند. چوپان نمی داند که اصواتی که سگها تولید میکنند انسانها نمی شنوند و فقط سگ بزرگ می شنود. ای کاش میشد ساده تر گفت. آنکه را اسرار آ آموختند با تهدید دهانش دوختند.
|
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۱۲/۰۹ساعت 10:36 PM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|