![]() |
![]() |
|
|
یکی می گفت بس تجربه کردیم درین دیر مکافات
اولا ندش توی مصرع اول کلمه درین انسان را یاد انیمیشن درین درین می اندازد. دوما ندش درستش اینه.
با آل علی هر که در افتاد ور افتاد.
برج 3 سال 88 ح ق در افتاد و ور انداخت. (مستندات کارگزینی) برج 5 سال 88 ور افتاد یعنی به افتخار ورافتادگی نائل شدند. تو اینترنت سرچ شود ح ق نه ورانداخته شده طوریش شد و نه ورافتاده چون هر دو بیگناه بودند و اسیر حیله اطرافیان اطرافیان بهایش را پرداختند. خوبشان رفیق ما که سیاست باز بود عمل قلب باز اخه ای پسر عمو منم س رضوی ام من و شما و شهرزاد هر سه آلیم و بچه قومییم خبر ندارید. پسر عمو جان می دونی چیه؟ بزرگترین اشتباه این است. انسان اگر بحز خدا به کس دیگری توکل کند و یا از او بترسد کل ايمانش به فناست. بخاطر یافت آباد خلاف خدا بری و حق نا حق کنی بخاطر نماینده خلاف خدا بری و حق ناحق کنی مگر نیستند انسانهای مومن شاد کردن مومن شاد کردن خداست. مگر کم به دل نارج خون رفت. بنده خدا اعتراف کرد که بخاطر مغضوب شدن و جهت اینکه برای من بد نشه یکسال تو اتاق من پا نگذاشت. و من اینو حس کردم و ازش پرسیدم چون خودمم همین کار را با خیلیا کردم مگر نارج کم آدمیه؟ بخدا مستجاب الدعوه است کسی نمی دونه. تموم عمرشو صرف خدمت کرده. من سگ شم حساب نمیشم. مگر تو مراستا آدم حسابی نبود که از یافت آباد آوردی. سیس کم آدمیه؟ علیز کم آدمیه؟ بخدا اگر می دونستی چیکار کردی همین امروز می رفتی. این یافت آباد بازیا کم کمش 1000 سال تو برزخ حیرونی داره تو اداره ب سه نفر می خواستم استخدام کنم سه تا فرستادن یکی زن فلان کله گنده یکی آشنای نماینده یمی خواهر زن یکی همشون را پس زدم به قیمت جونم سه تا گرفتم یکی از یکی بهتر. سه تا که تو 7 آسمون خدایی نداشتند. اینها می گذرد. همانطور الان از اون نمایندگان و مدیران خبری نیست و این سه تا دارن کار میکنن و هر قدمی بر می دارند یک حسنه برام می نویسند. این پست ها بد برگه امتحانی هستند. اهداف عالیه کیلویی چنده برای خدا کل کائناتش مهم اند یا یک آدم؟ خدا خودش فرموده کل دنیا را برای آدم آفریدم و آدم را برای خودم. مگر میشه از کنار یک آدم همینطوری گذشت؟ آنچه مهم است آدمایند. حضرت علی برای یکی حکم فرمانداری زد وقتی مالک حکم را بهش داد و گفت راه بیفت بنده خدا گفت من و فرمانداری من کفش ندارم چطور برم تو شهر بگم فرماندارم مالک گفت. مرام علیست در مرام علی تقوی مهمه نه کفش به خداوندی خدا من که خاک پای مولا نیستم من که خودم را خاک پای سگ غلام علی نیز نمی دونم. امیدوارم خداوند بهم توفیق دهد همینطور بمانم امیدوارم راهم کج نشود. امیدوارم از بالا بیفتم و از اصل نیفتم محکم می مانم با توکل به خداوند به هر تقدیرش راضی ام. خوشا به سعادت گوسفندی که موقع ذبح خودش بخوابد و دست و پا نزند تا چوپان سرش را ببرد. خوشا بحال گوسفندی که قربانی اسماعیل شود. از صدر تا کف همه را حریفم بیایید.
بس تجربه کردیم درین دیر مکافات با درد کشان هر که درافتاد ور افتاد.
منم درد کشیده ام بیایید. قدم های همه روی چشم. رقصی کنم میانه میدان
یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست بگشای لب که قند فراوانم آرزوست ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست وآن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست وآن ناز و باز و تندی دربانم آرزوست در دست هر که هست ز خوبی قراضههاست آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست این نان و آب چرخ چو سیل است بی وفا من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست یعقوب وار وا اسفاها همیزنم دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست والله که شهر بی تو مرا حبس میشود آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست زین همرهان سست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او آن نور روی موسی عمرانم آرزوست زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول آن های هوی و نعره مستانم آرزوست گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست گفتند یافت مینشود جستهایم ما گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد کان عقیق نادر ارزانم آرزوست پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست گوشم شنید قصه ایمان و مست شد کو قسم چشم؟ صورت ایمانم آرزوست یک دست جام باده و یک دست جعد یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست میگوید آن رباب که مردم ز انتظار دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست من هم رباب عشقم و عشقم ربابی است وآن لطفهای زخمه رحمانم آرزوست باقی این غزل را ای مطرب ظریف زین سان همیشمار که زین سانم آرزوست بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست |
|
+ نوشته شده در
۱۳۹۸/۱۲/۱۶ساعت 4:0 AM توسط PJ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
من تنها یک چیز میدانم و آن اینکه هیچ نمی دانم (سقراط)
|
|
RSS
|